باز باران با ترانه با شوهر های فراوان می زنند بر درب خانه ! باز بکارت های ایشان با خیالاتی پریشان می درد با هر بهانه ، باز تک بوق پرایدی بهر باران و ترانه می تراود آب و دانه ! باز کبوتر های ناموس با نثار یک عدد بوس در کنار یک غریبه می روند شانه به شانه ! باز ، بازان با کبوتر می روند در آشیانه ! من بدون ِ ریشه تنها ! خفته : درآغوش بد بوی غریبه باز هم بارانی خفته ! اشکباران است ، دیده یک دو سه آخوند وراج بهر طعمه می نوازند ذکر جمعه ! باز بازان بر ترانه می نوازند مشت و سیلی آسمان امروز دیگر نیست نیلی !!! راهی هند و هوایش نیست فیلی ! بهر حفر یک عدد قبر نیست بیلی ! مه غمین است امشب از ندای فقر ِ حاکم در کمین است شیطان در لباس شاه و حاکم گاه و دایم ، غافل از سبزی ِ بیشه ، می زند بر ریشه ی ما مشت ِ زهرآگین ِ تیشه یادم آرد روز بازان ، روز ِ چنگیز و خدایش روز ارضای هوایش ، روز آتشبار نیزار از جدایی های نایش ، روزقانون و اساسش ، روز یاسا و قوانین کنارش ! با وجود این همه غم ، نادی از آغاز گوید ، از کتاب ِ راز گوید ! از شکست ِ باز گوید ، باز گوید باز روید ، راز ِ تفریق ِ سیاست از جوار ِ دین بجوید ! باز نادی ! چست و چابک ، نرم و نازک ، با خیالی ِ شاعرانه ! می سراید ماهرانه : ، رفت مردک از سر ِ میز ! مرد یاسا و چنگیز رفت تموز از سر میز ! آذر ماه ، نادی غایب مکتب ... ای معلم تا به کی در مکتبت غیبت کنی .... تا کجا ما را ز علمت فاقد رحمت کنی ؟ عاجزم از خواندن مشق مرام و معرفت .... پس کجا این بی خرد را غرق ِ در حکمت کنی ؟ من ز بیداد جهان داد ِ تو را دادم ندا .... تا به کی این شب نشین را همسر ِ ظلمت کنی ؟ شام این دوزخ به یلداهای مطلق مبتلاست ... . پس کجا لیل ِ ستم باطل یه یک طلعت کنی ؟ پیکر زیبای حق را جامه ی باطل دهند ..... جبهه ی حق را چه وقت عاری ز هر خفت کنی ؟ پرکس و کارم در این دنیا ولیکن بی کسم ..... بی کسان ِ این جهان کی پرکس ِ حجت کنی ؟ مغرب ِآدينه ها از غيبتت در ماتم است ...... غربت آدينه را كي مشرق ِ نزهت كني ؟ انتظارت را به جانم مي خرم تا زنده ام .... تا نگاهي بر دل اين بي دل و مكنت كني ! برای آنکه با شرمساری منتظرش هستم

| : |
